تبليغاتX
آیخانیم

تقدیم به بهترین های من

گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟
شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟

پر می زند دلم به هوای غزل، ولی
گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟

گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟

تقویم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگهای سبِِِِزِِِ سرآغاز سال کو؟

رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند
حال سؤال و حوصله قیل و قال کو؟


 

نوشته شده توسط حیات الله ظاهری در یکشنبه چهاردهم اسفند 1390 ساعت 4:36 موضوع | لینک ثابت


تقدیم به بهترین های من

گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟
شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟

پر می زند دلم به هوای غزل، ولی
گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟

گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟

تقویم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگهای سبِِِِزِِِ سرآغاز سال کو؟

رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند
حال سؤال و حوصله قیل و قال کو؟


 

نوشته شده توسط حیات الله ظاهری در یکشنبه چهاردهم اسفند 1390 ساعت 4:36 موضوع | لینک ثابت


تبریک نامه

فرا رسیدن سال جدید ۱۳۹۱ را به تمام مسلمانان جهان بخصوص به ویب لاگ نویسان افغانستان از صمیم قلب تبریک و تهنیت عرض میکنم آرزو مندم که یک سال خوب و پر سعادت برای همگی دوستان بوده باشد


 

نوشته شده توسط حیات الله ظاهری در یکشنبه چهاردهم اسفند 1390 ساعت 4:14 موضوع | لینک ثابت


یک غزل از هاتف اصفحانی

ای فدای تو هم دل و هم جان

وی نثار رهت هم این و هم آن

دل فدای تو، چون تویی دلبر

جان نثار تو، چون تویی جانان

دل رهاندن زدست تو مشکل

جان فشاندن به پای تو آسان

راه وصل تو، راه پرآسیب

درد عشق تو، درد بی‌درمان

بندگانیم جان و دل بر کف

چشم بر حکم و گوش بر فرمان

گر سر صلح داری، اینک دل

ور سر جنگ داری، اینک جان

دوش از شور عشق و جذبهٔ شوق

هر طرف می‌شتافتم حیران

آخر کار، شوق دیدارم

سوی دیر مغان کشید عنان

چشم بد دور، خلوتی دیدم

روشن از نور حق، نه از نیران

هر طرف دیدم آتشی کان شب

دید در طور موسی عمران

پیری آنجا به آتش افروزی

به ادب گرد پیر مغبچگان

همه سیمین عذار و گل رخسار

همه شیرین زبان و تنگ دهان

عود و چنگ و نی و دف و بربط

شمع و نقل و گل و مل و ریحان

ساقی ماه‌روی مشکین‌موی

مطرب بذله گوی و خوش‌الحان

مغ و مغ‌زاده، موبد و دستور

خدمتش را تمام بسته میان

من شرمنده از مسلمانی

شدم آن جا به گوشه‌ای پنهان

پیر پرسید کیست این؟ گفتند:

عاشقی بی‌قرار و سرگردان

گفت: جامی دهیدش از می ناب

گرچه ناخوانده باشد این مهمان

ساقی آتش‌پرست آتش دست

ریخت در ساغر آتش سوزان

چون کشیدم نه عقل ماند و نه هوش

سوخت هم کفر ازان و هم ایمان

مست افتادم و در آن مستی

به زبانی که شرح آن نتوان

این سخن می‌شنیدم از اعضا

همه حتی الورید و الشریان

که یکی هست و هیچ نیست جز او

وحده لااله الاهو

از تو ای دوست نگسلم پیوند

ور به تیغم برند بند از بند

الحق ارزان بود ز ما صد جان

وز دهان تو نیم شکرخند

ای پدر پند کم ده از عشقم

که نخواهد شد اهل این فرزند

پند آنان دهند خلق ای کاش

که ز عشق تو می‌دهندم پند

من ره کوی عافیت دانم

چه کنم کاوفتاده‌ام به کمند

در کلیسا به دلبری ترسا

گفتم: ای جان به دام تو در بند

ای که دارد به تار زنارت

هر سر موی من جدا پیوند

ره به وحدت نیافتن تا کی

ننگ تثلیت بر یکی تا چند؟

نام حق یگانه چون شاید

که اب و ابن و روح قدس نهند؟

لب شیرین گشود و با من گفت

وز شکرخند ریخت از لب قند

که گر از سر وحدت آگاهی

تهمت کافری به ما مپسند

در سه آیینه شاهد ازلی

پرتو از روی تابناک افگند

سه نگردد بریشم ار او را

پرنیان خوانی و حریر و پرند

ما در این گفتگو که از یک سو

شد ز ناقوس این ترانه بلند

که یکی هست و هیچ نیست جز او

وحده لااله الاهو

دوش رفتم به کوی باده فروش

ز آتش عشق دل به جوش و خروش

مجلسی نغز دیدم و روشن

میر آن بزم پیر باده فروش

چاکران ایستاده صف در صف

باده خوران نشسته دوش بدوش

پیر در صدر و می‌کشان گردش

پاره‌ای مست و پاره‌ای مدهوش

سینه بی‌کینه و درون صافی

دل پر از گفتگو و لب خاموش

همه را از عنایت ازلی

چشم حق‌بین و گوش راز نیوش

سخن این به آن هنیئالک

پاسخ آن به این که بادت نوش

گوش بر چنگ و چشم بر ساغر

آرزوی دو کون در آغوش

به ادب پیش رفتم و گفتم:

ای تو را دل قرارگاه سروش

عاشقم دردمند و حاجتمند

درد من بنگر و به درمان کوش

پیر خندان به طنز با من گفت:

ای تو را پیر عقل حلقه به گوش

تو کجا ما کجا که از شرمت

دختر رز نشسته برقع‌پوش

گفتمش سوخت جانم، آبی ده

و آتش من فرونشان از جوش

دوش می‌سوختم از این آتش

آه اگر امشبم بود چون دوش

گفت خندان که هین پیاله بگیر

ستدم گفت هان زیاده منوش

جرعه‌ای درکشیدم و گشتم

فارغ از رنج عقل و محنت هوش

چون به هوش آمدم یکی دیدم

مابقی را همه خطوط و نقوش

ناگهان در صوامع ملکوت

این حدیثم سروش گفت به گوش

که یکی هست و هیچ نیست جز او

وحده لااله الاهو

چشم دل باز کن که جان بینی

آنچه نادیدنی است آن بینی

گر به اقلیم عشق روی آری

همه آفاق گلستان بینی

بر همه اهل آن زمین به مراد

گردش دور آسمان بینی

آنچه بینی دلت همان خواهد

وانچه خواهد دلت همان بینی

بی‌سر و پا گدای آن جا را

سر به ملک جهان گران بینی

هم در آن پا برهنه قومی را

پای بر فرق فرقدان بینی

هم در آن سر برهنه جمعی را

بر سر از عرش سایبان بینی

گاه وجد و سماع هر یک را

بر دو کون آستین‌فشان بینی

دل هر ذره را که بشکافی

آفتابیش در میان بینی

هرچه داری اگر به عشق دهی

کافرم گر جوی زیان بینی

جان گدازی اگر به آتش عشق

عشق را کیمیای جان بینی

از مضیق جهات درگذری

وسعت ملک لامکان بینی

آنچه نشنیده گوش آن شنوی

وانچه نادیده چشم آن بینی

تا به جایی رساندت که یکی

از جهان و جهانیان بینی

با یکی عشق ورز از دل و جان

تا به عین‌الیقین عیان بینی

که یکی هست و هیچ نیست جز او

وحده لااله الاهو

یار بی‌پرده از در و دیوار

در تجلی است یا اولی‌الابصار

شمع جویی و آفتاب بلند

روز بس روشن و تو در شب تار

گر ز ظلمات خود رهی بینی

همه عالم مشارق انوار

کوروش قائد و عصا طلبی

بهر این راه روشن و هموار

چشم بگشا به گلستان و ببین

جلوهٔ آب صاف در گل و خار

ز آب بی‌رنگ صد هزاران رنگ

لاله و گل نگر در این گلزار

پا به راه طلب نه و از عشق

بهر این راه توشه‌ای بردار

شود آسان ز عشق کاری چند

که بود پیش عقل بس دشوار

یار گو بالغدو و الآصال

یار جو بالعشی والابکار

صد رهت لن ترانی ار گویند

بازمی‌دار دیده بر دیدار

تا به جایی رسی که می‌نرسد

پای اوهام و دیدهٔ افکار

بار یابی به محفلی کآنجا

جبرئیل امین ندارد بار

این ره، آن زاد راه و آن منزل

مرد راهی اگر، بیا و بیار

ور نه ای مرد راه چون دگران

یار می‌گوی و پشت سر می‌خار

هاتف، ارباب معرفت که گهی

مست خوانندشان و گه هشیار

از می و جام و مطرب و ساقی

از مغ و دیر و شاهد و زنار

قصد ایشان نهفته اسراری است

که به ایما کنند گاه اظهار

پی بری گر به رازشان دانی

که همین است سر آن اسرار

که یکی هست و هیچ نیست جز او

وحده لااله الاهو


 

نوشته شده توسط حیات الله ظاهری در یکشنبه چهاردهم اسفند 1390 ساعت 1:14 موضوع | لینک ثابت


پارچه شعر زیبا

به پامیرم من دور از رفیقم

او برآب میرسد من درحریقم

تما شا گر به عاشقان کجائید

من امروز باغم واندوح شریکم


 

نوشته شده توسط حیات الله ظاهری در سه شنبه پانزدهم تیر 1389 ساعت 23:35 موضوع | لینک ثابت


شعر ازبکی

سن دن جفا کور می کیلدم گوزلم

بو یرک ته سوب کیلدم گوز لم

بو یرک ته قالگه آلمی بیر زمان

وت که توشوب کویوب ولدم گوزلم

اولکه داشلر بو بلا نی نرسه دی

همه یورت تن تیوب ولدم گوزلم

اولکه ده تاپلمس سن دی بیر گوزل

سنی کوردم عا شق بولدم گوزلم

تاغ وتاش لر گه یوروب آخر کلیب

بیر تنا ب گردن گه سالدم گوزلم

ظاهری بیر قره کوز دی کیتی دن

دق بلیب ویات که قالدم گوزلم


 

نوشته شده توسط حیات الله ظاهری در سه شنبه پانزدهم تیر 1389 ساعت 23:30 موضوع | لینک ثابت


شکایات از فلک

فلک از من چرا وصلم گرفتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی

                         بهار دادی ولی فصلم گرفتـــــــــــــــــــــــــــــــی

بهار بی بر و بی برگ و سنبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــل

                        زخویش و قوم و زنسلم گرفتـــــــــــــــــــــــــــــی

فرستادی به ظاهری تو اندوحــــــــــــــــــــــــــــــ

                          به وقت مردنم دستم گرفتــــــــــــــــــــــــــــــــی


 

نوشته شده توسط حیات الله ظاهری در چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389 ساعت 5:15 موضوع | لینک ثابت


درکلبه تنهائی

تمام عا شقان هم شـــــانه ام شد

به گوشه کلبه ها کاشــــانه ام شد

نوای اندلیب شاخ گــــــــــــــــــل ها

به گوش من رســــــید فرزانه ام شد

تمام دوستان و شـــــــــــب نشینان

به کلبــــــــــــــه آمدو جانانه ام شد

هما ن آهوی وحشی رام من شد

ولـــــــی هــــر تار مو زولانه ام شد

یکی هوشیار ودیگر مست وبرخواب

زخواب برخواست و دیوانه ام شـــد

زمد هوشی زپا افتادم ای دوســـت

ظاهری در رسید در دانه ام شـــــد


 

نوشته شده توسط حیات الله ظاهری در چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389 ساعت 5:12 موضوع | لینک ثابت


مژده ای دل که دیگر باره بهار آمده اســــت

خوش خرامیده و باحسن و وقارآمده است

به تو ای باد صبا مید همت پیغامـــــــــــی

آرزویی است که از دوست به یارآمده است

 

 


 

نوشته شده توسط حیات الله ظاهری در چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388 ساعت 4:42 موضوع | لینک ثابت


تبریک نامه

فرا رسیدن بهار سال 1389 را با تما م ویب لا ک نویسان  جهان و به تمام ملت غیور افغانستان و به تما م عا شقان که در انتظار چنین روزی بوده اند و بخا طر همین روز ها شعر ما سروده اند و انتظار شبنم را داشته اند هر لحظه گوش به آوزا بلبلان بوده اند از صمیم قلب تربیک و تهنیت عرض میکنم امید وار هستم که یک سال پر از عشق و پر از آرمان و همچنان یک سال پر از برکت و صمیمیت برای تمام مسلمانان جهان بوده باشد


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط حیات الله ظاهری در پنجشنبه ششم اسفند 1388 ساعت 1:26 موضوع | لینک ثابت


سرود باغبان

 

فروزان باد مردان زراعــــت

همیش درفکروآرمان زراعــت

نمودیم سبزدشت قـــهـــقــــرا را

کنون موج است زجولان زراعت

درخت سیب وناک ما فـــــراوان

چرا خاموش به درمان زراعت

زبابا و زاجداد ونیا کـــــــــــــان

همین باقیست کاروان زراعــت

اگرتوخود کفائی میـــــــل داری

بده پیوند زجانان زراعــــــــــت

بیا ای هم وطن رونق ببخشیم

زمین وملک یزدان زراعـــــت

زبغلان وسمنگان تا جوزجـــان

همه تشنه زباران زراعــــــت

بیا بیل وکلند بردست گیریــــم

به بوستان وبه میدان زراعت

چرا توظاهری خاموش نشستی ؟

به دشــــت وکوه دامان زراعت


 

نوشته شده توسط حیات الله ظاهری در سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1388 ساعت 5:49 موضوع | لینک ثابت


گل زيبا گل را بكنم ورق ورق بوي كنم

بوي كه تو داري گل ندارد چه كنم

 


 

نوشته شده توسط حیات الله ظاهری در دوشنبه نوزدهم بهمن 1388 ساعت 5:6 موضوع | لینک ثابت


شعر هاي آقاي روحاني


 

نوشته شده توسط حیات الله ظاهری در دوشنبه نوزدهم بهمن 1388 ساعت 4:47 موضوع | لینک ثابت


تخار باستان

زادگاهم سنبل این کوه دامانـــــــــت چه شد؟
مردم باغیرت و این عشق وآرمانت چه شد؟
ماورای کـــــــــــــــوکچه بود سنگر مقاومت
نه پل وسرک توداری دانه ودامـــت چه شد؟
دشمنانت سرنگون دوستانت باقــــــــــــی اند
وعده چرب همین دوستان نادانـــت چه شد؟
شهرتخاراینچنین درمنظراین ظلمــــت است
وعده های نازنین وقت کمپاینـــــت چه شد؟
بندی آیخانیـــــــــــــــــم توسرحــــد احد وفا
بستر مردانگی دروقت تغیانـــــــت چه شد؟
میفریبد مردم بیچاره را درایــــــــــن دیــار
ورنه افکار جدید نوجوانانــــــــت چه شــد؟
رشوه کارت مبایل ویرد زبان عام وخـاص
ملاهان امروزمعلم اند استاد دانایت چه شد؟
درسمتی چاه آب ما جریاد دارد کـــــــــارتو
دروقت یک درماندگی طلای جولانت چه شد؟
ظاهری داری پیشنهاد برکرزی و بر وزرا
دادند هزاران وعده ها یک امروفرمانت چه شد؟


 

نوشته شده توسط حیات الله ظاهری در شنبه بیست و یکم آذر 1388 ساعت 23:4 موضوع | لینک ثابت


دروصف ولایت بدخشان

من تما شا داشتم روزی به دامان شما
میبرد هردم مر ا این عشق وآرمان شما
من به دشت قلعه ام دارم هزاران آرمان
یک گل بشگفته دارم در بدخشان شما
میکنم هردم اورا یاد من به شهر فیض آباد
میشوم هردم خزان من در بهاران شما
گرکنم جانرا فدای مقدمت ای نازنین
این چه کاریست من کنم قربان دوران شما
منتظر دیدنت ازصبح تا شا م ودیگر
کی قرار گیرد دل من در خیا بان شما
آتشین عشق تو برجانم قرار گیرد ولی
میبرم یادی زفرهاد در بیا بان شما
عاشق سرمست من آخر مرا برکوه کشاند
یک صفر درپیش دارم در آتنگان شما
هیچگاه چشم شما ازخواب ناز بیدارنشد
میبرند مردم همیش لاجورد جولان شما
توت وچهارمغز سفید در عرض کوه ده مرغان
دارد طنین از را ه دور در ملک شغنان شما
آب گرم چشمه ها برهرطرف جاری شده
مثل اشک عا شقان در دشت غاران شما
ظاهری تاکی نویسی نامه های عا شقی
میتپد قلبت همیش در فکر جانان شما


 

نوشته شده توسط حیات الله ظاهری در یکشنبه هفدهم آبان 1388 ساعت 23:16 موضوع | لینک ثابت


گفتگو

گفتم که رفـتی از برمن جگــــر کباب است

گفتا مگو از عشق که این واژه خراب است

گفتم نرود زسیــــــــــــــــنه ام یاد تو جا نــا

گفتا که چنین بوده که این دیده پـــرآب است

گفتم برواز باده معــشـوق خبــــــرگیـــــــــر

گفتا نگیرم دست او که غرق شــــراب است

گفتم نرســـــــــــــید شانه یار بر سر زلـفـت

گفتا ندهم جا که ایــن تــــار ربـــاب اســـت

گفتم که کی را خواهی که من یار بســـازم

گفتا که به (ح) نامش ز ساحل دوآب اسـت

گفتم زتو صد خاطره ها در سینــــــه دارم

گفتا همگی زترک مسموم شبــــاب اســـت

گفتم بروم برسر بالین تو بنشیــــــــــــــــنم

گفتا نکن این کار که نازنین بخواب اسـت

گفتم زلب نازکت یک بوسه عطا کــــــــن

گفتا برواز پیش من این کارثواب اســــــت

گفتم تو ئی قبله من به هردو عالــــــــــــــم

گفتا ندهم را ه که بی جرمق جراب اســت

گفتم سفر دارم بدخشان چه پیام اســــــــــت

گفتا بگوبر(ظاهری) از یار جواب اســــت


 

نوشته شده توسط حیات الله ظاهری در دوشنبه بیستم مهر 1388 ساعت 23:41 موضوع | لینک ثابت


پریشان

کاش میکردم به چشمان سیاحت یک نظر

مینوشتم این سخن درخاطراتم سر به سر

این آرزوی ظاهری تاکی به پایان میرســـــد

درمحفل عشاق ها هستم پریشان در به در


 

نوشته شده توسط حیات الله ظاهری در دوشنبه بیستم مهر 1388 ساعت 18:40 موضوع | لینک ثابت


حسرت

دلم در ناز میچرخد گـــــــــــــریبان چاک میگردد

به دامن حسترتی دارم که این دل پاک میگردد

منم صیاد چشمانـــــــت به دشت و کوه دامانت

چنین عاشق مست تو به این دشت خاک میگردد


 

نوشته شده توسط حیات الله ظاهری در دوشنبه بیستم مهر 1388 ساعت 18:33 موضوع | لینک ثابت


تبریک نامه

فرا رسیدن عید سید فطر را با تمام ویب لاک نویسان کشور های اسلامی تبریک و تهنیت ارض میکنم امید وامرم

که یک عید خوش برایشان بوده با شد



 

نوشته شده توسط حیات الله ظاهری در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 ساعت 23:1 موضوع | لینک ثابت


رباعیات

Ø دردم زتهی دستـــــی به افلاک رسیـده

Ø اشکم زجگرخونی به دامان چکیـــــده

Ø خون نیست بررگان من ای یارمیــازار

Ø هرقطره ائی خون دم به دم آن یارمکیده

 

دربدخشان گلشنی برمن عزیزم ساختی

ناتوان عشق بودم برسرم دل باختـــــی

من زگرداب عمیق عاشقان درحیرتـــم

تو به گرداب عمیق دیگری انداختــــــی

 

 

میشوم من رهسپار شهرتخاروطـــــــــــــــن

مینما یم یک سفر درملک فرخاروطـــــــــن

این بود رسم ورسوم درکاروان زندگـــــــی

گرتوخواهی باشی یک جسمی زسرشاروطن

 

 

آشیانم را چراای دوست ویران میکنــــــــی

چشم هایم را چراهرشب گریان میکنـــــــی

خاطرات زندگی در پیش چشمت باقــــی است

گوشت وپوستم را همیش ازسربریان میکنی

 

دراشک ناپیدای من یک بارنگاه کن

ازماتم فردای من مارا تو جدا کــن

روزیکه اشک ازدامن یاران بریزد

تو نام وفا بگیروسرشار صدا کــن

 

خـواهم زخدا تراکه بریاررســـــی

درمیکده عشـاق سرشار رســــــی

ظاهری دعا گوی تو است روزشبی

گامی بگذارتاکه به دلداررســــــــی


 

نوشته شده توسط حیات الله ظاهری در دوشنبه نهم شهریور 1388 ساعت 3:47 موضوع | لینک ثابت


فراموش مکنید حتما ً مطالب زیر را بخوانید و از نظر های نیک تان را بدهید


 

نوشته شده توسط حیات الله ظاهری در دوشنبه دوم شهریور 1388 ساعت 6:26 موضوع | لینک ثابت


منا سب ترین کلیمه

مناسب ترین کلمه:خداوند

زیباترین کلمه:عشق

پر احساس ترین کلمه:محبت

پر معنا ترین کلمه:نگاه

عالی ترین کلمه:دوستی

تلخ ترین کلمه:جدایی

دردناک ترین کلمه:خیانت

بد ترین کلمه:تمسخر

                        

 

                               

 

              انسان محکوم به زیستن

              گل محکوم به پرپر شدن

              شمع محکوم به گریستن

              سکوت محکوم به تنهایی

                             و

قلب با تمام صفا و صمیمیتش محکوم به شکسته شدن



 

نوشته شده توسط حیات الله ظاهری در دوشنبه دوم شهریور 1388 ساعت 5:45 موضوع | لینک ثابت


سوال از کی

چرا سر لشکر خوبان هستـــــــــی ؟

چرا ما یل به هردوران هستـــــــی ؟

چرا برمن تو پیغام میفرستــــــــی ؟

چرا بر چشم من جولان هستــی ؟


 

نوشته شده توسط حیات الله ظاهری در یکشنبه هجدهم مرداد 1388 ساعت 1:24 موضوع | لینک ثابت


حیران

اگر درد مرا در مان کنی تــــــــو

اگر حال دلم پرسان کنی تــــــو

اگر روزی بخواهی نزد خویشتن

تمام مردمان حیران کنی تــــــــو 



 

نوشته شده توسط حیات الله ظاهری در یکشنبه هجدهم مرداد 1388 ساعت 1:21 موضوع | لینک ثابت


در مورد انتخابات

انتخاب کن رای بده در زند گی کا میــــــــــاب باش

امر وزیر را بگیر و دایما سر شـــــــــــــــــــــار با ش

انتخابات پیشر و داریم به کمپاین سهــــــــــــم بگیر

دست مردم را ببوس و در پلو دلــــــــــــــــــدار با ش

گر تو خواهی انتخاب کن آقــــــــــــــــــــای کرزی را

دا یما دست پیش مردم در جهان مــــــــــــردارباش

گر تو میخواهی همیش با بشر دوست همراه شوی

در زمان انتخاب با عقل خود هوشــــــــــــــــیار باش

با پدرام همراه شوی در کاروان زندگــــــــــــــــــــی

در تقسیمات ملک خود مانند یک ســـــــــردار باش

با داکتر عبدالله برو تغیر بده فکـــــــــــــــــــر و خیال

با ملتت همدردی کن در ملک خود غمخــــــوار باش

ظاهری داری انتخاب در پیشبرد زندگـــــــــــــــــــی

داری رمضان پیشرو منتظر افــــــــــــــــــــطا ر با ش


 

نوشته شده توسط حیات الله ظاهری در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388 ساعت 7:50 موضوع | لینک ثابت


کباب عشق


گفتم که رفتی از بر من جگر کباب اســـــت

گفتا مگواز عشق که این وزاژه خراب است

گفتم نرود زسینه ام یاد تو جــــــــــــــــــا نا

گفتا که چنین بوده که این دیده پرآب است

گفتم برو از باده معشوق خبر گیــــــــــــــــر

گفتا نگیرم دست او که غرق شراب اســت

گفتم نرسید شانه یار بر سر زلفـــــــــــــت 

گفتا ندهم جا که این تار رباب اســـــــــــت

گفتم که چه میخواهی بتو رام بســــــــــازم

گفتا که به «ح»نامش ز ساحل دوآب است

گفتم  زتو صد خاطره ها در سیــــــــنه دارم 

گفتا همگی ترک ز مشتاق شباب اســــت

گفتم بروم بر سر بالین تو یک دم بنشینـــم

گفتا مرو ای دوست که نازنین بخواب است

گفتم زلب نازکت یک بوسه عطا کــــــــــــن 

گفتا برو از پیش من این کار ثواب اســـــــت

گفتم که تو ئی قبله من به هردو عالـــــــــم

گفتا ندهم راه که بی جرمق و جراب است

گفتم که سفر دارم بدخشان چه پیام است

گفتا بگو بر «ظاهری» از یار جواب اســـــــت



 

نوشته شده توسط حیات الله ظاهری در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388 ساعت 7:48 موضوع | لینک ثابت


دست دعا

زتو دورم دعا کن دلبر مــــــــــن

مرا از غم جدا کن ابترمــــــــــن

جوابم مید هی درمظهر عـــــام

بتوبه نامه بنویس سرور مـــــن


 

نوشته شده توسط حیات الله ظاهری در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388 ساعت 2:20 موضوع | لینک ثابت


منم مشب تنها دربستـــــــر خواب

منم ای یار ازدرد تو بـــیتــــــــــا ب

کباب ظاهری ات را کشیـــــــــدی

هنوزجان برکف است بر وی بشتاب



 

نوشته شده توسط حیات الله ظاهری در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388 ساعت 2:18 موضوع | لینک ثابت


شیشه

شب تاریک گرفتار بلایـــــــــــم

خلیده خار درناخون پا یــــــــم

نشینیدند کسی هرگز صدایم

نمیدانم چراازیار جدایـــــــــــم

شبم تاراست وروزم دو برا بـر

ترحمی نما در ما جرایـــــــــم

لب تشنه فتادم در بیابــــــان

فکر کردم که من درکربلایـــم

برای ظاهری جامی بیاریـــــد

که شیشه پیشم و ازمی جدایم


 

نوشته شده توسط حیات الله ظاهری در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388 ساعت 2:15 موضوع | لینک ثابت


تار موی

بیا ای یار بشتاب تو بسویـــــم

که درد های دلم با تو بگویــــم

منم افتاده در دامهای عشقت

چرا راه دیگر را من بجویـــــــــم

زنازچشمهایت دورفتــــــــــادم

چنان ناز را بچشم کی بپویــم

بمن صد خاطرات برجاگذاشتی

اگرازترکی وفارسی بگویــــــم

دوباره عمر میبخشی برایـــم

اگر باری بیائی تو بسویــــــم

مزن ولچک توهرگز ظاهری را

که اوقید است برهر تارمویــم


 

نوشته شده توسط حیات الله ظاهری در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388 ساعت 2:9 موضوع | لینک ثابت