تبليغاتX
آیخانیم


آیخانیم

شعر ها ی حیات الله ظاهری

من تما شا داشتم روزی به دامان شما
میبرد هردم مر ا این عشق وآرمان شما
من به دشت قلعه ام دارم هزاران آرمان
یک گل بشگفته دارم در بدخشان شما
میکنم هردم اورا یاد من به شهر فیض آباد
میشوم هردم خزان من در بهاران شما
گرکنم جانرا فدای مقدمت ای نازنین
این چه کاریست من کنم قربان دوران شما
منتظر دیدنت ازصبح تا شا م ودیگر
کی قرار گیرد دل من در خیا بان شما
آتشین عشق تو برجانم قرار گیرد ولی
میبرم یادی زفرهاد در بیا بان شما
عاشق سرمست من آخر مرا برکوه کشاند
یک صفر درپیش دارم در آتنگان شما
هیچگاه چشم شما ازخواب ناز بیدارنشد
میبرند مردم همیش لاجورد جولان شما
توت وچهارمغز سفید در عرض کوه ده مرغان
دارد طنین از را ه دور در ملک شغنان شما
آب گرم چشمه ها برهرطرف جاری شده
مثل اشک عا شقان در دشت غاران شما
ظاهری تاکی نویسی نامه های عا شقی
میتپد قلبت همیش در فکر جانان شما

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 23:16 توسط حیات الله ظاهری | |

گفتم که رفـتی از برمن جگــــر کباب است

گفتا مگو از عشق که این واژه خراب است

گفتم نرود زسیــــــــــــــــنه ام یاد تو جا نــا

گفتا که چنین بوده که این دیده پـــرآب است

گفتم برواز باده معــشـوق خبــــــرگیـــــــــر

گفتا نگیرم دست او که غرق شــــراب است

گفتم نرســـــــــــــید شانه یار بر سر زلـفـت

گفتا ندهم جا که ایــن تــــار ربـــاب اســـت

گفتم که کی را خواهی که من یار بســـازم

گفتا که به (ح) نامش ز ساحل دوآب اسـت

گفتم زتو صد خاطره ها در سینــــــه دارم

گفتا همگی زترک مسموم شبــــاب اســـت

گفتم بروم برسر بالین تو بنشیــــــــــــــــنم

گفتا نکن این کار که نازنین بخواب اسـت

گفتم زلب نازکت یک بوسه عطا کــــــــن

گفتا برواز پیش من این کارثواب اســــــت

گفتم تو ئی قبله من به هردو عالــــــــــــــم

گفتا ندهم را ه که بی جرمق جراب اســت

گفتم سفر دارم بدخشان چه پیام اســــــــــت

گفتا بگوبر(ظاهری) از یار جواب اســــت

نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 23:41 توسط حیات الله ظاهری | |

کاش میکردم به چشمان سیاحت یک نظر

مینوشتم این سخن درخاطراتم سر به سر

این آرزوی ظاهری تاکی به پایان میرســـــد

درمحفل عشاق ها هستم پریشان در به در

نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 18:40 توسط حیات الله ظاهری | |

دلم در ناز میچرخد گـــــــــــــریبان چاک میگردد

به دامن حسترتی دارم که این دل پاک میگردد

منم صیاد چشمانـــــــت به دشت و کوه دامانت

چنین عاشق مست تو به این دشت خاک میگردد

نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 18:33 توسط حیات الله ظاهری | |

فرا رسیدن عید سید فطر را با تمام ویب لاک نویسان کشور های اسلامی تبریک و تهنیت ارض میکنم امید وامرم

که یک عید خوش برایشان بوده با شد


نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 23:1 توسط حیات الله ظاهری | |

Ø دردم زتهی دستـــــی به افلاک رسیـده

Ø اشکم زجگرخونی به دامان چکیـــــده

Ø خون نیست بررگان من ای یارمیــازار

Ø هرقطره ائی خون دم به دم آن یارمکیده

 

دربدخشان گلشنی برمن عزیزم ساختی

ناتوان عشق بودم برسرم دل باختـــــی

من زگرداب عمیق عاشقان درحیرتـــم

تو به گرداب عمیق دیگری انداختــــــی

 

 

میشوم من رهسپار شهرتخاروطـــــــــــــــن

مینما یم یک سفر درملک فرخاروطـــــــــن

این بود رسم ورسوم درکاروان زندگـــــــی

گرتوخواهی باشی یک جسمی زسرشاروطن

 

 

آشیانم را چراای دوست ویران میکنــــــــی

چشم هایم را چراهرشب گریان میکنـــــــی

خاطرات زندگی در پیش چشمت باقــــی است

گوشت وپوستم را همیش ازسربریان میکنی

 

دراشک ناپیدای من یک بارنگاه کن

ازماتم فردای من مارا تو جدا کــن

روزیکه اشک ازدامن یاران بریزد

تو نام وفا بگیروسرشار صدا کــن

 

خـواهم زخدا تراکه بریاررســـــی

درمیکده عشـاق سرشار رســــــی

ظاهری دعا گوی تو است روزشبی

گامی بگذارتاکه به دلداررســــــــی

نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 3:47 توسط حیات الله ظاهری | |

فراموش مکنید حتما ً مطالب زیر را بخوانید و از نظر های نیک تان را بدهید

نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 6:26 توسط حیات الله ظاهری | |

مناسب ترین کلمه:خداوند

زیباترین کلمه:عشق

پر احساس ترین کلمه:محبت

پر معنا ترین کلمه:نگاه

عالی ترین کلمه:دوستی

تلخ ترین کلمه:جدایی

دردناک ترین کلمه:خیانت

بد ترین کلمه:تمسخر

                        

 

                               

 

              انسان محکوم به زیستن

              گل محکوم به پرپر شدن

              شمع محکوم به گریستن

              سکوت محکوم به تنهایی

                             و

قلب با تمام صفا و صمیمیتش محکوم به شکسته شدن


نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 5:45 توسط حیات الله ظاهری | |

چرا سر لشکر خوبان هستـــــــــی ؟

چرا ما یل به هردوران هستـــــــی ؟

چرا برمن تو پیغام میفرستــــــــی ؟

چرا بر چشم من جولان هستــی ؟

نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 1:24 توسط حیات الله ظاهری | |

اگر درد مرا در مان کنی تــــــــو

اگر حال دلم پرسان کنی تــــــو

اگر روزی بخواهی نزد خویشتن

تمام مردمان حیران کنی تــــــــو 


نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 1:21 توسط حیات الله ظاهری | |


Design By : Night Skin